امید و نا امیدی (پروین اعتصامی)
كه كس ناسازگاري چون تو نشنيد
به هر جا خاطري ديدي شكستي
ز سوزي، ناله اي، اشكي و آهي
بساط ديده اشك آلود از تو است
جوانان را بحسرت پير كردن
بدين بي مايگي بازارگاني
رساني هر وجودي را گزندي
كشي از دست مهري دامني را
شرارت ريشه انديشه را سوخت
هزاران آرزو را آه كردي
ز تاراج تو فارغ، حاصلي نيست
بسوي هر ره تاريك راهي است
شوم در تيرگيها روشنايي
نشانم پرتوي را با ظلامي
بناي عشق را پيدايش از ماست
سليماني پديد آرم ز موري
به هر سرگشته،ساماني فرستم
خوش آن دل كاندران نور اميد است
شما را هم كند چون ما پريشان
كه ماندم در سياهي روزگار
جهان بگريست بر من، بر تو خنديد
بكردار تو خود را مي ستودم
چمنها، مرغها، گلها، قفسها
همان ناسازگاري، كار من ساخت
گل دوشينه يك شب ماند و پژمرد
درشتي ديدم و گشتم يكي آه
شدم اشكي و از چشمي چكيدم
شكنجي ديدم و گشتم يكي آه
خوشند آري مرا دلها غمناك
چه فرق از اسب توسن بود يا رام

ترانه جوانبخت

ترانه جوانبخت
متولد 1353 تهران
آثار به چاپ رسيده در ايران:
پيمانه هاي سخن، مجموعه شعر، ناشر مولف، 1378
عصر آينه ، مجموعه شعر، نوين پژوهش، 1381
سرود عشق ، مجموعه شعر، ناشر مولف، 1383
به دنبال رد پاي فردا، مجموعه شعر، آروين، 1383
يادگار لحظه هاي سبز ، مجموعه شعر، آروين، 1383
فراتر از زمان ، مجموعه شعر، آروين، 1383
وبلاگ:
http://taraneh-javanbakht.persianblog.com
دو شعر از ترانه جوانبخت
افتادن اتفاق
اتفاق هنوز نیفتاده
الآن دارد صورت حالا را می بیند
الآن دارد
صورت خودش را هم می بیند
الآن دارد حالا می شود
یا نه
اصلا
حالا به فکر الآن می افتد
می نویسم پرشتاب را
به صورتش می چسبانم
لبهای الآن پریده رنگ شد
و می افتم افتاده
بر لبانش افتاد
الآن خندید
حالا الآن را دید
حالا افتاد
فکر می کنم
در ذهن شما هم افتاد
آن اتفاق
که باید می افتاد!
قفل و پرنده
بر روی سینه
قفل را با دستم
پرنده ای از سکوت
نمی دانید کدام یک؟
کلمه
کلمه
کلمه
خطوط با سایه روشن شعر
رسم این نیست
که بی ثمر
فرض ها به خط پایان نزدیکتر شوند
قفل
نه باز شده
نه بسته!
پرنده
نه مانده
نه رفته!
پرنده خودش قفلی بود
که نمی دانید شما را
زد به سایه روشن شعر!
فریدون مشیری
دريا، - صبور وسنگين -
مي خواند و مي نوشت
- "... من خواب نيستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نيستم !
روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم
روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"
****
فریدون مشیری
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
******

پروین اعتصامی
فریاد حسرت
به زير پر چو نگه كرد، ديد پيكاني است
نديد در دل شوريده ام چه طوفاني است
كه قلب خرد مرا هم وريد و شرياني است
كه مادري و پرستاري و نگهباني است
نشانه كردن مظلوم، كار آساني است
كه سقف خانه جمعيت پريشاني است
پلنگ حادثه را نيز چنگ و دنداني است
براي فرصت صياد نيز، پاياني است
گداخت سيه، چنين درد را چه درماني است
براي طاير آزاد، جاي جولاني است
هماره بهر توانا، فراخ ميداني است
بساط ماست كه ويران ز باد و باراني است
كه لانه اش گه سعي و عمل،دبستاني است
هبر نداشت كه در دست دهر چوگاني است
همين بس است كه او را سري و ساماني است
زمانه را سند و دفتري و ديواني است
كه چند قطه خونم، به دست و داماني است
بهاي خار و خس آشيان ويراني است
به شهر كوچك خود،مور هم سليماني است
گرفته دست قضا،هر كجا گريباني است
جز اين كه دعوي باطل كند كه انساني است
در اين قبله خودخواه. هيچ شفقت نيست
چو نيك درنگري، هر چه هست عنواني است
احمد شاملو
اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد.
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد.
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد.
***
در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.
در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.
در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من.
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهي در من.
در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم.
***
من برگ را سرودي كردم
سر سبز تر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر زمرگ.
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم
پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم.
*****
هوشنگ ابتهاج
احساس
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري ...
***
مهدی سهیلی
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
رهی معيری
آشوب انجمن
مرو که با دو لبت گفتگوی من باقيست
هزار شکوه سرودم ولی سخن باقيست
چو برق ميروی از آشيان ما بکجا ؟
هنوز مشت خسی بهر سوختن باقيست
به عيش کوش و ز غم های تازه باک مدار
گرت پياله يی از باده يی کهن باقيست
شبی در حلقه رندان حديث موی تو رفت
گذشت عمری و آشوب انجمن باقيست
دمی نشستی و رفتی ولی به محفل ما
هنوز بوی گل و عطر ياسمن باقيست
اگرچه گردش گردون مرا هلاک نکرد
ولی ز گردش چشمت اميد من باقيست
بهار حسن تو نازم که صد چمن پژمرد
ولی طراوت گلهای اين چمن باقيست
به پای دوست سر افشاندن است وجان دادن
بهانه که مرا بهر زيستن باقيست
ز دست غير مرا شکوه نمانده رهی
ولی شکايتم از دست خوشتن باقيست
چند رباعی از مسعود سعد
| اول گردون ز رنج در تابم کرد | در اشک دودیده زیر غرقابم کرد | |
| پس بخشش نوساخته اسبابم کرد | واندر زندان به ناز در خوابم کرد | |
| --------------- | ||
| هر ابر که بنگرم غباری شده گیر | گرگل گیرم به دست خاری شده گیر | |
| هر روز مرا خانه حصاری شده گیر | عمری شده دان و روزگاری شده گیر | |
| --------------- | ||
| مسعود که هست سعد سلمان پدرش | جایی است که از چرخ گذشته است سرش | |
| در حبس بیفزود به دانش خطرش | عودی است که پیدا شد از آتش هنرش | |
| --------------- | ||
| با همت باز باش و با کبر پلنگ | زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ | |
| کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ | کانجا همه بانگ آمد و اینجا همه رنگ | |
| --------------- | ||
| من همت باز دارم و کبر پلنگ | زان روی مرا نشست کوه آمد و سنگ | |
| روزی، روزی گر دهدم چرخ دو رنگ | بر پر تذرو غلطم و سینهی رنگ | |
| --------------- | ||
| هر یک چندی به قلعهیی آرندم | اندر سمجی کنند و بسپارندم | |
| شیرم که به دشت و بیشه نگذارندم | پیلم که به زنجیر گران دارندم | |
| --------------- | ||
| در آرزوی بوی گل نوروزم | در حسرت آن نگار عالم سوزم | |
| از شمع سهگونه کار میآموزم: | میگریم و میگدازم و میسوزم | |
| --------------- | ||
| از بلبل نالندهتر و زارترم | وز زرد گل ای نگار بیمارترم | |
| از شاخ شکوفه سرنگونسار ترم | وز نرگس نوشکفته بیدارترم | |
| --------------- | ||
| از هرچه بگفتهاند پندی دارم | وز هرچه بگفتهام گزندی دارم | |
| گه بر گردن چو سگ کلندی دارم | بر پای گهی چو پیل بندی دارم | |
| --------------- | ||
| من بستر برف و بالش یخ دارم | خاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم | |
| چون زاغ همه نشست بر شخ دارم | در یک دو گز آبریز مطبخ دارم | |
| --------------- | ||
| تا نسبت کرد اخوت شعر به من | می فخر کند ابوت شعر به من | |
| بفزود چو کوه قوت شعر به من | شد ختم دگر نبوت شعر به من | |
| --------------- | ||
| نی روزم هیزم است و نه شب روغن | زین هر دو بفرسوده مرا دیده و تن | |
| در حبس شدم به مهر و مه قانع من | کاین روزم گرم دارد آن شب روشن | |
| --------------- | ||
| دیدی که غلام داشتم چندان من | پرورده ز خون دل چو فرزندان من | |
| در جمله از آن همه هنرمندان من | تنها ماندم چو غول در زندان من | |
| --------------- | ||
| ای بخت مرا سوخته خرمن کردی | بی جرم دو پای من در آهن کردی | |
| در جمله مرا به کام دشمن کردی | با سگ نکنند آنچه تو با من کردی | |
ترانه « دنیای وحشی » اثر "کت استیونس"
ترانه « دنیای وحشی » اثر "کت استیونس"
(دنیا وحشی )
اکنون که همه چیزم را به خاطر تو از دست داده ام
تو می گویی که می خواهی راه جدیدی را آغاز کنی
وقلب مرا
وداع با تو می شکند
محبوبم غصه دارم
که می خواهی از پیشم بروی
پس مواظب خودت باش
امیدوارم
که لباس هایی زیبا به تن کنی
اما بدان که بسیاری از خوبیها
درراهی که تو می روی ، به بدی تبدیل خواهند شد
آه محبوبم چه دنیای بی رحمی است
چه سخت است ادامه راه تنها با یک لبخند
من همیشه تو را همچون دختر بچه ای به یاد دارم
می دانی که من
از دست سرنوشت چه ها دیده ام
قلب من می شکند
چون هرگز نمی خواهم که
تو را دخترکی غمناک ببینم
دختر خوبی باش
حال که می خواهی بروی
برو ولی مواظب خودت باش
امیدوارم که
دوستان بسیاری بیابی
اما بدان که بدی نیز بسیار است
و آگاه باش
آه عزیزم،محبوبم چه دنیای بی رحمی است
ادامه حرف دل
« سه گپ تنهایی»
« سه گپ تنهایی»

« سه گپ تنهایی»
1- جایی برای نشستن
جایی برای غنودن
جایی برای در خویش فرو غلتیدن
و نوشیدن چای در همه روز
ناگزیر ازاین همه اندوه
در ویرانه آبادی
که بوی تعفن اش ،
تا اوج تا بی کرانه ،
رفته است.
2- پونه ای که درکنار جوی باری ؟
نه!
در لجن زاری رسته ای
که قاپ بازانش
سمرقند و بخارا به قمار در باخته اند
و این اداء و طنطنه که تو داری
به هیچ نیرزد.
کز سمنگان خجسته خاتون آرند
و ازیمگان ماهی که بر آفتاب
طعنه زند
3- چیزی نیستی نازنین کودک
جز دست بازیچه شاعرانی
که آچا رفرانسه روزنامه روزند
و بلبلکان چوبی شان
هذیانی است دغل کارانه
که تو را به سراب می برد
باید فاتحه ای خواند
برای این همه بلبل چوبی
برشاخسار خشگ تو پاییز 1384
عشق
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
..............ادامه دارد
از شاعر گمنام انگلیسی ترجمه مینو مشیری
تقديم به تمام كسانى كه عزيزى از دست دادهاند.
بر سر مزارم نايست و زارى مكن
من آنجا نيستم. من نخوابيدهام.
من آن هزاران نسيم وزانم.
من آن بارقههاى الماس بر برفم.
من پرتو آفتابم بر گندمزار.
من باران ملايم پائيزم.
هنگامى كه در سكوتِ سپيده بيدار مىشوى
من صداى بال بالِ پرندگان آرامم
در پروازى دايرهوار.
من نور مهربان ستارگان شبتابم.
بر سر مزارم نايست و زارى مكن
من آنجا نيستم؛ من نمردهام.
ملت عشق آنماری شمیل
ملت عشق
آنِماری شيمل
ترجمه خسرو ناقد
وقتی در آثار مولانا جلالالدين بلخی رومی مینگريم، بهکرات اشاراتی میيابيم که ما را در برخورد با اعتقادات و ايمان انسانها به سخاوتمندی و سعهء صدر دعوت میکند. بیگمان جذابترين قصهء مثنوی معنوی در اين خصوص، حکايت «موسی و شبان» است که در آن حق تعالی، پيامبر سختگير خود را مورد عتاب قرار میدهد که ما را با زبان و ظاهرِ گفتار مردمان کاری نيست، بلکه با قلب و باطن آنان کار داريم؛ زيرا مذهب عشق بالاتر از همه مذهب هاست:
ما زبان را ننگريم و قال را
ما درون را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم اگر خاشع بُوَد
گر چه گفت لفظ ناخاضع رَوَد
زانکه دل جوهر بُوَد، گفتن عَرض
پس طفيل آمد عَرَض ، جوهر غَرَض
ملت عشق از همه دينها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود، باک نيست
عشق در دريای غم، غمناک نيست
در اين باب میتوانيم علیالخصوص از اين حديث منسوب بهپيامبر اسلام بهره گيريم که میفرمايد: اِستَفتِ قَلبَکَ وَ اِن اَفتَاکَ المُفتونَ. بنابراين، دلی که با خداست، حتی در تاريکی جهان ما نيز، طريق رستگاری را میيابد. و در اين راه آثار شاعران بزرگ جهان اسلام و نيز شاعران دنيای مسيحی و سرايندگان سرزمينهای هند، میتواند راهنما و راهبر ما باشد.
منوچهر آتشی
|
|
آنا آخماتوا
نه بالِ غريبهها
هيچ يك مرا پناه ندادند،
در آن زمان، در آن مكان
من زير پوشش اندوهِ مردم خويش
زندگى مىكردم.
فدریکو گارسیا لورکا
تنديسهاى باغ ما
زندگى را از سر خواهند گرفت
پيكرههاى آپولون(1) در باغچه ياسمن
دَم برخواهند كشيد.
در باغها، چه شيرين و مِهآلوده
هوس
بر لبهاى همسران
روشنى بلورين مىنشاند.
1) خداى اساطيرى روشنايى و هنر شاعرى.
|
||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||
بیژن ترقی
بياد بود اوقات خوشى كه با سرودههاى ناب شاعرى بنام «احمد حيدربيگى» گذراندم و سير عالمملكوت نمودم. بيژن ترقى
اشعار
ادامه حرف دل
قطعه تازه یاب علی اکبر دهخدا
ديوان اشعار استاد علىاكبر دهخدا را زنده ياد دكتر محمد مُعين گردآورى كرد و بعد هم آقاى دكتر دبير سياقى بااضافات به تجديد چاپ آن اقدام فرمود و سپس ديگران ـ نمىدانم با اجازه و يا بىاجازه ـ تجديد چاپ كردند. اما هنوزدر گوشه و كنار جُنگها و مطبوعات گذشته آثارى از استاد به دست مىآيد و اين خود وظيفه اهل فرهنگ است كه هركجا آثارى از استاد به دست آورند كه در ديوان او نيامده باشد نسبت به چاپ و نشر آن ابيات چه منظوم و چه منثوراقدام فرمايند. نگارنده سال گذشته قطعهاى از استاد به دست آوردم كه در اختيار دوست فرزانهام جناب دهباشى گذاردم ودر بخارا به چاپ رسيد. اخيراً در نامه فرهنگيان زنده ياد عبرت نائينى كه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى از روى خطمؤلف به چاپ رسانيده است به قطعهاى بسيار زيبا در شرح احوال حيدرعلى كمالى نائينى اصفهانى دست يافتم كهدريغم آمد كه اين قطعه زيبا در اختيار نباشد و كمنام بماند لذا آن را براى دهباشى عزيز فرستادم كه در بخارا چاپ كند تاسود آن عام باشد از نوشته عبرت و سعيد نفيسى پيدا است كه استاد دهخدا با حيدرعلى كمالى اصفهانى دوستى و رفتو آمد بسيار داشته است در نامه فرهنگيان آمده است كه حيدرعلى كمالى:

«در نظر دوستانش اهميتى به سزا داشت. وقتى از اسب به زمين افتاد ودستش را آسيبى رسيد ميرزا علىاكبرخان دهخدا كه يكى از دانشمندان بزرگايران است و ترجمت حالش را ازين پيش نبشتم آن حادثه را قطعهاى سروده وآن اين است.»(1)
جز راستى نداشت چو در ساحت تو راه
دست چپ تو چرخ همانا بدان شكست
نى نى كه چرخ دشمن خونين راستى است
دست تو را به كين كشى راستان شكست
چون شاعران نگويم پشت فلك خميد
جوزا دو تا شد و كمرِ كهكشان شكست
ليكن تو نيك دانى كاحباب را زغم
خنجر بدل خليد و به چشم استخوان شكست
1) نامه فرهنگيان تأليف محمدعلى مصاحبى نائينى متخلص به «عبرت» چاپ عكسى از روى نسخهاىبه خط مؤلف ص 657.



