پروین اعتصامی
سعی و عمل
اوفتاد آهسته و غلتيد و رفت
چون ستاره روشني بخشيد و رفت
عاقبت يك قطره خون نوشيد و رفت
قيمت هر قطره را سنجيد و رفت
بر من و بر گريه ام خنديد و رفت
كس نمي داند چرا رنجيد و رفت
دامن پاكيزه را برچيد و رفت
بحر، طوفاني شد و ترسيد و رفت
بر گل رخساره اي تابيد و رفت
مخزن اسرار جان را ديد و رفت
دفتر و طومار خود پيچيد و رفت
مقصد تحقيق را پرسيد و رفت
ميوه اي از هر درختي چيد و رفت
گوش داد و جمله را بشنيد و رفت
از حوادث با خبر گرديد و رفت
چهره عشاق را بوسيد و رفت
امشب
امروز،عشق را به دست خاك خواهم داد تا همه بدانند، عشق يعني عدم ، يعني نيستي ...
گفتی برو گفتم به چشم ، این بود کلام آخرین گفتی خداحافظ تو، گفتم همین ، گفتی همین
گریه نکردم پیش تو ، با این که پر پر می زدم با خون دل از پیش تو ، رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم، مثل بازنده خوب مردانه باختم همه ی ثروت من تحفه ی درویش ، نفسم بود که به تو شاهانه باختم لبخند آخرین من ، دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن، داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم
چی بگم از دست تو ای روزگار، ای که در ناپایداری پایدار
دیگه دستت رو بزار تو دست من،به تو چی میرسه از شکست من
ازم آرامو بگیر، راحت دنیامو بگیر ، از لبم جامو بگیرو ، دلخوشی هامو بگیر
اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر

حرف دلم به دلی که می داند کیست؟
اینم تقدیم به کسی که منو آواره هستی خود کرد
من همیشه می خو استم احساس تو بدانم ولی نشد.
من در پی دیدارت بودم ولی وقتی آمدم که تو نبودی.
پس من همیشه بیاد تو خواهم بود و همیشه بیادت زندگی می کنم/
در انتهای کوچه های زندگی میمیرم ولی به یاد تو
دلم گرفته، اى دوست از سیمین بهبهائی
گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟
كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم
كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من
نه بستهام به كس دل نه بسته دل به من كس
چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها، من
زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك
به من هر آن كه نزديك ازو جدا، جدا، من!
نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى
كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من
زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟
كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم در آسمان ابرى ـ
دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من...
ارديبهشت 61
منوچهر آتشی
|
مثل شبي دراز |
||
| منوچهر آتشی | ||
| مثل شبي دراز با هر چه روزگار به من داد با هر چه روزگار گرفت از من مثل شبي دراز در شط پاك زمزمه خويش مي روم با من ستاره ها نجواگران زمزمه اي عاشقانه اند و مثل ماهيان طلايي شهاب ها در بركههاي ساكت چشمم سرگرم پرفشاني تا هر كرانه اند همراه با تپيدن قلبم پرنده ها از بوته هاي شب زده پرواز مي كنند گل اسب هاي وحشي گندمزار از مرگ عارفانه يك هدهد غريب با آه دردناكي لب باز مي كنند با هر چه روزگار به من داد هيچ و هيچ با هر چه روزگار گرفت از من با كولبار يك شب بي ياد و خاطره با كولبار يك شب پر سنگ اختران تنها ميان جاده نمناك مي روم مثل شبي دراز مثل شبي كه گمشده در او چراغ صبح تا ساحل اذان خروسان تا بوي ميش ها تا سنگلاخ مشرق بي باك مي روم |
ادامه حرف دل
التهاب می کشیم
|
|



